تبليغاتX
بازگشت

نمي دانم چرا واژه‌ي كسوف را براي انديشه به كار برده‌اند. آه خدا! كسوف هر چند سال مشخص رخ مي‌دهد. اما كسوف فكري نامشخص، با ديورند نامعين، با اثرات ناهمگون بر انسان حادث مي‌شود.

هر روز، نمي دانم اين عالم (Universe) ناشناخته بر ما چه مي‌كند. نمي دانم وقتي مي خواهم از خيابان بگذرم چه عواملي بر من تأثير مي گذارند، چه نيروهايي، با چه قدرتي؟ آيا فكر من علت اول و آخر است؟ آيا ما در طول اراده خدا هستيم و او بر هر كار ما نظارت و در هر كار ما دخالت مستقيم مي كند؟ آيا نيروهاي ديگر (به نام هاي مختلف: فرشته نگهبان، جن، ارواح و حتا فكر انسان‌هاي ديگر و باز هم حتا نيروهاي موجودات ناشناخته‌تر ديگر) بر ما و اعمال ما مؤثرند؟ آيا قانون جذب بطور كامل تحت اراده‌ي انسان است؟

هميشه قوانين جديد را به تمام جهات تعميم مي‌دهيم. اشتباهي كه افلاطون، ارسطو، نوافلاطونيان، دكارت، هگل، ماركس، نيچه‌ي سبيل فرچه‌اي، نيوتن مكار و ... كردند. الان هم كوانتوم...

+خودم نوشتم (آريا) |

خامش منشين خدا را، پيش از آنكه در اشك غرقه شوم از عشق چيزي بگوي...

كجاست عشق، كجاست عاشق... اين گريه‌هاي شبانه روزي، اين خونابه‌هاي پي در پي را چه كسي پاسخگوست.  در نيست راه نيست، شب نيست ماه نيست، ما بيرون زمان ايستاده‌ايم...

واقعاً مرا اگر خود نبود اين بند... تا الان رفته بودم از تراز خاك سرد پست...

وقتي كه دردت رو نتوني به هيچكس بگي اونوقته كه تمام وجودت آكنده از درد ميشه، چشمهات پر از اشك و آماده خروج خون، تمام ياخته‌هات در حال انفجار...

+خودم نوشتم (آريا) |

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

روی کره زمین مردی وجود ندارد که پس از ارضای شهوت خود حتی یک روز هم بتواند سهل انگاری زن خود را تحمل کند

تو یه بار بیشتر زندگی نمی کنی . پس اون جور زندگی کن که دوست داری

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم....میپرستم

***********

doostane aziz ye gole 15 sale dare parpar mishe.... 7 rooze too komast baraye salamatish ye salavat befrestid jane aziz tarin kasetoon send too all konid{Ghasam dadehaaaaaa...age kasio doost dary bekhatere joone oon ham ke shode ino send to all kon...bekhoda zarar nadare vase manam sendide budan

***********

وقتي با کسي که عاشقشي... هستي زمستون پيش چشمات مث بهاره ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..زمستون فقط زيباست ..همين

vafadar bash mese mahi ke vaghti az ab miad biroon az doorie darya mimire na mese zanboor ke vaghti az ye gol khaste shod mire soraghe yeki dige

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست

لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختي برسيم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختي بودند

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم

حقيقت و عشق تنها مفاهيمي هستن که ارزش زندگي کردن براي آنها وصد البته ارزش مردن براي آنها وجود دارد.

-----------------------------------------------------------------------------------

خوب، حالا، در مورد اون مطلبي كه بين * گذاشتم يه نكته‌ي جالب هست. اگه گفتيد چيه؟

+خودم نوشتم (آريا) |

تا به حال براتون پيش اومده كه مثلا يه روز  اتفاقات خاصي رو زياد ببينيد؟ مثلا يه روز آدم‌هاي شاد زياد ببينيد يا يه روز تصادف زياد ببينيد يا يه روز ببينيد كه وه! چقدر آدم خوش تيپ مي‌بينم امروز... واقعا شده اين حالت براتون پيش بياد؟ فكر مي‌كنيد همش اتفاقيه؟ اگه ماترياليست و غيره باشيد كه كاري باهاتون ندارم. اگه هم مذهبي خشك هستيد باز هم كاري باهاتون ندارم. اما اگه منطقي هستيد خداييش بگيد چرا اينطور ميشه؟ اصلا تا به حال به دليلش فكر كرديد؟

 

بعضي از متخصصين روانشناسي و فيزيك ميگن كه اين بعلت قانون جذب صورت مي‌گيره. طبق قانون دوبروي كه ميگه هر كم تراكمي متمايل به جذب پر تراكم  هم نوع خودشه. البته اين رو بايد بگم كه لزوما چيزهايي كه الان براتون اتفاق ميفته، نتيجه افكار ديشب يا ديروز يا حتا چند روز و چند ماه قبل نيست. اين بستگي به انباشته‌هاي ضمير ناخودآگاه شما داره. فرضا من امروز دوست دارم با يه نفر درد دل كنم؛ بسته به ميزان قدرت اين احساس و تجسم من، ممكنه همين الان، 10 دقيقه‌ي ديگه و يا چند هفته‌ي ديگه با كسي برخورد كنم كه شرايط هم صحبت شدن با من رو داشته باشه.

خود من چند وقت پيش رفته بودم به يه منطقه از شهر، بطور كاملا ناگهاني، يكي از همكلاسي‌هاي دانشگاه رو از دور ديدم، بعد از 3 سال كه اصلا نديده بودمش. 5 دقيقه‌ي بعد دوباره يه جاي ديگه جلوم سبز شد. توي هيچ كدوم از اين حالات باهاش صحبت نكردم (به دلايل خاص اجتماع ايران). دوبارهبه راهم ادامه دادم و دو خيابون پايين‌تر يكي ديگه از همكلاس‌هام رو ديدم و باز هم كمتر از 10 دقيقه‌ي بعد به يكي ديگه برخوردم. جالب اينجاست كه هيچ كدوم از اينها با هم نبودن و همديگه رو تا اونجايي كه من مي دونم نمي شناختن. كار اون روز همشون هم كاملا بي ربط بود. يكي براي خريد اومده بود. يكي ظاهرا از شركت بر مي گشت و .... حالا اين هم زماني كه ميگن چرا در اين موارد رخ داد، در حاليكه من وقتي هر كدوم رو مي ديدم كاملا بي اعتنا مي گذشتم. پس لزوما همون لحظه فكر كردن آگاهانه دليل رخ دادن اين هم زماني نبوده. هر چي كه هست بايد در اعماق وجود باشه و چيزهاي ديگه كه ما فعلا نمي دونيم. مثلا نيروهاي ديگه كه وجود دارن. به هر حال ما تنها نيروي اثر كننده بر روي خودمون نيستيم و اگه كسي خودش زندگي خودش رو با قدرت روحي خودش هدايت و اداره نكنه، مسلما نيروهاي ديگه از اطراف، حتا از سوي انسان‌هاي ديگه، اين كار رو انجام مي دن. نيروي دعا(+)، نفرين(-)، و كلا افكار + و – ديگه كه از موجودات مختلف ساطع ميشه.

 

ما هنوز اندر خم يك كوچه‌ايم...

من به گوش تو سخن‌هاي نهان خواهم گفت             سر بجنبان كه بلي، جز كه به سر هيچ مگو

 

از اون روزا تا امروز يه عمر كه مي گردم، دنبال اون كسي كه تو اون روزا گم كردم...دنبال كي؟ خودم. من خودم رو گم كردم. من با خودم غريبم. من گريه مي كنم از تنهايي. تنهايي عريان...

+خودم نوشتم (آريا) |

سلام انسان!؟ آدم...! بشر...!

تا حالا شده وقتي داريد جايي ميريد، مثلا دانشگاه، يا باشگاه يا كلاس گيتار يا آرايشگاه و هر جاي ديگه و يا موقع انجام كاري يهو اين فكر به ذهنتون برسه كه چرا من بايد برم به ... و يا چرا بايد فلان كار رو انجام بدم؟ آره؟ من كه ميشم (مي شوم)، خيلي هم ميشم (مي شوم). دست و پاهام سست ميشه، فكرم هنگ مي كنه و دقيقا متوقف ميشم. مثلا همين متن! نصفش رو نوشتم بعد به خودم گفتم كه چي؟ كي مي خونه اينو؟ براي دو نفر؟ يا بيشتر؟ بعدش چي؟ من دنبال جواب سؤالاتم هستم. راه درست!؟ عقيده درست!؟ سياست درست!؟ ديانت درست!؟ آشتي هنر و دين،‌آشتي عشق و عقل، آشتي علم و ثروت،‌ آشتي آگاهي و هوس، آشتي آشتي آشتي...

 

چه كنم؟ از كجا شروع كنم؟ پيش كي برم؟ خدا كجاست؟ هيپنوتيزم  بهتره يا عرفان عملي؟ معتكف مسجد بشم يا خود هيپنوتيزم ياد بگيرم؟ خلسه خوبه يا غوطه‌ور شدن در نماز؟

دين خوبه يا سوسياليزم و كمونيزم و ...؟ اين همه راه... اين همه ايدئولوژي، اين همه اطلاعات متضاد؟ شما چطور تصميم مي گيريد؟ چطور ميشه كه بعضي‌ها تعصب اسلام رو دارن و بعضي ديگه تعصب مسيحيت؟ بعضي‌ها نژاد پرست ميشن و بعضي‌ها آزار طلب!!!

اوه ديگه بسه! بقيشو بعدن ميگم. خدانگهدار.

+خودم نوشتم (آريا) |